تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

جهان جای عجیبی است...

نوعی دیگر

 

روزها و اتفاقاتش برای من خیلی جالب و عجیب شدن. تا یک سال پیش یک زن خانه دار که از صبح غذاش رو بار میزاشت و منتظر شوهرش تا شب می موند نماد یه آدم بیکار و بیچاره و ساکن و خلاصه تمام صفات منفی بود.

حالا  من شدم همون زنه. اما باور کنید اونجورا که خیلی هاتون فکر می کنید نیست. گاهی شرایط زندگی تغییر می کنه. این تغییره خیلی بد نیست. معنی زندگی همینه.

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1389ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

3 آبان

و حالا یک پاییز دیگه و یه آبان دیگه.

+ نوشته شده در  سوم آبان 1388ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

؟

صبح، ساعت ۹:۵۱، صدای دلنشین احسان خواجه امیری، یک لیوان چای و یک سوال.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

بی ربط

*به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

(فاضل نظری)

*لابد این همان برفی است

که می گویند می بارد و

با خود خوشبختی می آورد.

(هوانس گریگوریان)

*ترانه که با مراد ازدواج کرد کارمندهای...

(زویا پیرزاد)

*در جایی که تفاوت یعنی تسلط همچنان که در مورد جنسیت این طور است، تائید تفاوت ها توسط زنان، به مثابه تائید خصوصیات عجز و ناتوانی است.

جین منسبریج

*چیزایی که دوسشون دارن: ... رنگ موی زنی که الان دوسش داره.

(کورت توخولسکی)

بیچاره  کتابایی که روی میز منتظر وقت آزاد من هستن، احتمالا خیلی خسته خواهند شد.


**این روزا قصد تموم شدن ندارن.

**فردا ناهار قورمه سبزی میپزم.

**این روزا بزرگترین آرزو م یه خواب آروم و بدون استرس ِ.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

در حوالی این روزها...

ای کاش دنیا یه شکل دیگه بود...

هیچ کس مریض نبود،

MS

همه هم زبون بودن،

tofel                     

هیچ کس تنها نبود،

love

آقای مو سوی کاندیدای ریاست جمهوری نمی شد.

 

 ای کاش ایران سرای امید بود.

 

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

قضاوت سخت است...

وقتی تصاویر شاد را، دیگر

تنها در خواب می توان دید

گمان می کنید

     بیدار شدن از خواب آسان است؟  

"هوانس گریگوریان"      "ترجمه واهه آرمن"

 

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

هنر

داشتم فکر می کردم ای کاش وقتی متولد می شدیم خدا یه دفتر نقاشی بهمون می داد با یه جعبه مداد رنگی و تراش و ... می گفت برین توی نقاشی هاتون زندگی کنین.

بعد ما از دل مامانمون با یه کوله پشتی میومدیم بیرون و هرچی دلمون می خواست می کشیدیم:

اول عروسک و اسباب بازی می کشیدیم و میرفتیم با هاش بازی می کردیم

بعد یه چراغ جادو که مشقامون رو بنویسه

بعد از اون یه کارنامه قبولی توی دانشگاه

توی صفحه  بعد یه گروه از دوستان رو می کشیدیم که دارن می رن از کوه بالا

بعدش عکسمون توی لباس فارغ التحصیلی

بعد اولین روزی رو که حقوق گرفتیم

بعد عکس دوتا قلب یا شاید عکس خودمون توی لباس عروس یا داماد

عکس خونمون رو هم هر طور می خواستیم می کشیدیم

.

.

.

ولی اگر بلد نبودیم خوب نقاشی بکشیم چی؟ اون وقت تقصیر همه مشکلات می افتاد به گردن خودمون ، نه خدا!

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1388ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

یادگاری

و فکر کن که چه تنهاست؟
+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

تجدید نظر

اتفاقاتی که در یک ماه گذشته برام افتاد با تمام دغدغه ها و سختی هاش من رو مجبور کرد خیلی جدی تر به زندگی فکر کنم. فرض کنید "زبونم لال" شغل تون رو در عرض یک روز از دست بدید, زندگیتون و روحیتون چه وضعیتی پیدا می کنه؟

من همیشه می گفتم اگر یه روز نرم سر کار دیوونه می شم. ولی الان 3 هفته س که سر کار نمی رم. دیوونه نشدم اما حال و روز جالبی هم ندارم.

خیلی تاسف باره، به جز یه مدرک فوق لیسانس هیچ چیز دیگه ای ندارم تا بتونم با اون خودم رو مشغول کنم. از اول سرمون گرم درس و کتاب بوده و اوقات فراغتمون را فقط با خوندن کتاب سپری می کردیم!

خدا رو شکر که هنوز دیر نشده و میشه علاوه بر دکترا به گزینه های دیگه ای مثل عکاسی، ورزش، سنتور و حتی آشپزی فکر کرد.

در نظر بگیرید روزی رو که بازنشته می شید و فقط بلدین کتاب بخونین...


+ نوشته شده در  ششم خرداد 1388ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

جاي خالي

در  این روزهای بهاری ، كاغذ و قلم هست اما حرفي براي گفتن نيست.

+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط مهشید  |